لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

بیست نه ماهگی

سلام نفس مامان عشق بابا بیست نه ماهگی مبارک عشقم چون یک روز با روز دختر فصله داریم پیشاپیش روز دختر مبارک و با یک سولپرایز برات میایم منو بابایی عاشقتیم بیست ونه ماه معنی واقعی زندگی رو چشیدیم بوس
23 مرداد 1394

نمایشگاه اسباب بازی

سلام نفس مامان ببخشید که الان چند وقته دیر میامو عکس نمیزارم وقت نمیشه راستی سیستم توسط شما مورد شناسایی قرار گرفته و خراب شده مامانی هم موهاشو کوتاه کرد که شما کلی ذوق کردی کارای جدید یاد گرفتی و انگلیسی هم خیلی خوب کلماتو یاد گرفتی یک چاقو پلاستیکی بر میداری و ادای مامانی رو وقت غذا درست کدرن اونم پیاز خورد کدرن در میاری عسلم رفتیم نمایشگاه اسباب بازی یک عروسک فامیل دور هم خریدی با خودت بردیش پارک تاب و سر سره سوارش کردی به زودی عکساتو میزارم با دارا و سارا عکس انداختن ازت گل نازم ...
17 مرداد 1394

چهل روزگی طاها

سلام قربونت برم شما دیگه خانوم شدی یک نی نی دیگه برامون اومده بله اقا طا ها عسل امروز چهل روزش میشه برا همین زن عمو مسی به قول شما براش جشن گرفته بودن حسابی جمع مون جمع بود و خوش گذشت اینم بعضی از لحظه ها البته شما اینقدر سرگرم بازی بودی کیک نخوردی زن عم برای شما گذاشت شما هم تو خونه با کله رفتی تو کیک و همش میگفتی تولد تولد طاها چشم ابی اخه چشمای پسمل عمو جیگر ابیه ...
10 مرداد 1394

شباش

سلام قربونت برم که برام عسل شدی دو روز پیش رفته بودیم خونه عزیز حسابی با پسر عموت شیطونی کردی باهم رقصیدین و باباجونم چون شما عاشق پو ل خوردین برای همین به شما شباش پول خورد داد کلی ذوق کردین عسلم برام غذا الکی درست میکنه و نمک میزنه میده میخورم میز السیدی هم که شده اب سرد کنه یخچالت برای خودت شعر میخونی مامانی عزیزم مامانی عزیزم به زودی با عکسا میام عاشقتم نفسم بعد غذا باید به بابا جون چایی ام بدی خیلی خیلی خیلی دوست دارم بوس بوس بوس بخوره به چاله های لپت ...
5 مرداد 1394

مهمون کوچولو

سلام قربونت برم من عسل مامان امروز رفتیم تو بالکن خیلی خاک بود شما هم گفتی منم میخوام اینجا بازی کنم گفتم خاک اما حرف یک کلام الکی گفتم کمرم درد میکنه گفتی نه کلکیه خلاصه همه رو شستم اومدیم تو اتاق کلی از وسایلت رو که برای بچگیت بود میدی و ذوق میکردی رورؤک گهواره لباسای کوچیکت لباسارو برداشتی هی تا میکردی دوباره از نو اومدم بهت ابمیوه و بیسکویت دادم بهم میگی مامان کمرت درد کرده دستتو بده بیا عبق دراز بکش رو بالش گلی من عبق هم همون عقب شماست  کلی خندیدم پیش خودم گفتم نوش دارو پس از مرگ سهراب بعد م دیدم یک کفش دوزک کوچولو اومده تو اتاقت گرفتیمش باهاش بازی کردیم بعدشم ازادش کردیم اینم از مهمون کوچو لو قصه ما راستی کابل سیستمو کشیده بودی با...
4 مرداد 1394
1